۱۳۹۲/۰۲/۱۰


این شعر از غادة السمان، شاعره سوری - تقدیم به شما


اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! 

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند! 

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا! 

یک تیغ بده، مو‌هایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم! 

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم... بدوزمش به سق... 
اینگونه فریادم بی‌صدا‌تر است! 

قیچی یادت نرود، 
می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم! 

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی! 
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. 

می‌دانی که؟ باید واقع بین بود! 

صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر! 
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، 
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم! 

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، 
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، 
به یاد بیاورم که کیستم! 

ترا به خدا... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، 
بیاویزم به گردنم.... و رویش با حروف درشت بنویسم: 
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!



۱۳۹۲/۰۱/۱۶


کار.. 
روز آخر تعطیلات بلیط اتوبوس به سختی گیرم آمده بود۳ ساعت تمام با گردن درد و زانو دردی که داشتم توی اتوبوس... حسابی خسته‌ام کرده بود. از ساعت ۲ نیمه شب رد شده بود که دم پارک مدنی از اتوبوس پیاده شدم ماشین گیر نمی‌آمد پیاده به سمت مدخل شهر راه افتادم تند آمده بودم و قلبم تند می‌زد. به میدان که رسیدم سنگینی ساک دستی‌ام نمی‌گذاشت ادامه بدهم. گذاشتمش کنار جدول خیابان. باید زنگ می‌زدم به آژانسی چیزی.. نگاهم به دنبال شماره روی دیوار‌ها بود که دیدم توی میدان زنی با چادر رنگی که به دندان گرفته بود و دمپایی پلاستیکی نارنجی گیج و نگران و با عجله به سمت من می‌آمد با پشت دست اشکهای چشمانش را پاک کرد گفت: خانم... شما گوشی دارید؟ با تردید تلفن همراه توی دستم را حس کردم پرسیدم: چی شده؟؟ بریده بریده گفت: شوهرم هنوز نیومده خونه هرشب ۱۱ خونه بود. گفتم چرا زنگش نزدی؟ گفت خونه تلفن نداریم. شوهرم کارگره. رفته سر بنایی. خانم یعنی فکر می‌کنید کجاس؟ نکنه خدایی ناکرده... گفتم گوشی واسه چی می‌خوای؟ گفت: زنگ بزنم صاحب کارش فقط اون می‌دونه کجاس.. مُردم از نگرانی... بچه‌ام تو خونه خوابه باید زود برگردم اگر بیدار بشه و من نباشم می‌میره از ترس... کاغذ مچاله شده‌ای را که توی اشک و عرق دستش خیس شده بود به زحمت باز کرد. شماره را گرفتم: مشترک مورد نظر تلفن همراه خود را خاموش... زن با هق هق تلخ و بی‌هدف می‌دوید و دور می‌شد...

۱۳۹۱/۱۰/۱۶

ادب مرد....


در اتاق معاون بسته بودحتما رفته بود بازدیداول مهر، باید صبر کنم تاظهر که از مدرسه برگردم. حیاط اداره پر بود از دانش آموزان کلاس ششم و پدر و مادر‌هایشان.
کنار پله‌های آهنی توی حیاط ایستادم نفسی تازه کنم بوی پاییزی که رسیده بود.. او داشت از پله‌ها پایین می‌آمد تند و مثل همیشه لبخند به لب گوشه چادرش دستش بود دست دادیم و پرسیدم اینجایی؟ مدرسه نداری تو مگه؟! خندید: چرا دارم می‌رم گروه‌ها امسالم یه روز اونجام.. _ پس اینجا؟ گفت: چه می‌دونم والا انگار باید ظهر برگردم، ابلاغم ۸ ساعت خورده دبیرستانِ.... اما مدیرش می‌گه چون دیر زنگ زدی بهت کلاس نمی‌دم.. می‌گن باید مسئول آموزشش بیاد از بازدید ببینیم چه باید بکنیم.. زنگ زدم به معاون اجرایی مدیره گفت برنامه تون رو به مدیر همون اول اعلام کردیم اما گفته من این خانم رو نمی‌خوام..

با تعجب نگاهش کردم پرسیدم: مگه ابلاغت کامپیوتری نیست؟ مگه مدیر می‌تونه انتخاب کنه؟ نکنه مدارس خاصه؟
گفت: کامپیوتریه.. نه.. حومهٔ شهره...
خدا حافظی کردیم و از در شیشه‌ای بیرون رفت
*
گرمای تابستان هنوز بود و کلافه‌ام کرده بود. دم در آموزش خودمان که رسیدم صدایش در گوشم پیچید:
_یعنی چه؟ مگه می‌شه؟ کی به جای من و با ابلاغ من اونجاست؟!
از اتاق بیرون زد انگار من را ندید لبخند همیشگی روی لب‌هایش نبود
دم در اتاق آموزش ایستادم.. مسئولش تا او را دید از جایش بلند شد و با عصبانیت فریاد زد من با شما حرفی ندارم... و با دستش اشاره کرد به بیرون اتاق.. تعجب کرده بود و گفت... آقای... لااقل جواب سلام را بدهید. بذارید حرفم رو بزنم من که اشتباهی نکردم
_ نه حرفی با شما ندارم... برید خانم...
ابلاغ را گذاشت روی می‌زش... مرد آن را برداشت و پرت کرد گوشهٔ می‌زش و فریاد زد: به مدیرم با دیر زنگ زدنتون اهانت کرده‌اید... با شما حرفی ندارم.. شما دیر زنگ زدی کلاست رو دادیم به خانم....
عصبانی شده بود: یعنی چه ایشون با ابلاغ من توی کلاس من چه می‌کنه؟..
من که هرچی زنگ زدم مدیر برنداشت معاونش اسمم رو داده برای برنامه اما اون گفته نمی‌خواد! با معلمش تماس گرفتم گفت اون ۸ ساعت خالیه... انگار خود مدیر می‌خواد بره به جات... مگه می‌تونه؟ قانونیه مگه؟
مرد گفت: شما چرا دیر زنگ زدی؟
_ سئوال منو با سئوال جواب ندید! بیش از ۱۷ سال سابقه دارم توی این درس... ابلاغ منه، امضای شما پایینشه... حالا چه باید بکنم؟... خانم! کم آوردید... سابقه تونو به رخم نکشید...
بغض گیر کرده بود توی گلویش: من؟!... من؟!... برید بیرون... بقیه کارمند‌ها فقط نگاه می‌کردند
اشکبار از اتاق اومد بیرون... نشست روی صندلی...:
_توی این همه سال هیچوقت اینجوری بهم توهین نشده بود و می‌بارید...
نامه‌ام توی دستم می‌لرزید و نگاهم روی تابلو سالن مانده بود:
 «ادب مرد به ز دولت اوست»

۱۳۹۱/۰۵/۱۲


بوی خدا... 


از پله‌های سن که بالا می‌رفت لبخند روی لب‌هایش می‌درخشید و آشنا‌تر از آنی بود که بخواهد یادم برود اما من هر چه فکر کردم یادم نیامد لوح خانوادهٔ موفق را که می‌گرفت صدای مجری پیچید که: مادر نمونه.. رتبه ی... مسابقات آمادگی جسمانی همسر جانباز والا قدر... 
هنوز نگاهم روی لبخندش ماسیده بود. پایان جلسه بود و خستگی گنگی در اندامم می‌دوید لیوان شربت را که خوردم آرام از سه تا پلهٔ رو به حیاط سالن که پایین آمدم هنوز وسط حیاط بودم که کسی صدایم کرد بر گشتم‌‌ همان لبخند... جلو که آمد سلام کرد: شعر خیلی قشنگی بود. منو می‌شناسی؟ 
نگاهش می‌کردم اما..: منم منیره! خدااای من منیره! در آغوش مهربانش هنوز بوی کودکی می‌آمد. 
هموان سال‌ها که من ۱۰ ساله بودم و او چند سالی بزگ‌تر.. هنوز به تهران نرفته بودیم و او عصر‌ها برای کمک در قالی بافی به خانهٔ کوچکمان می‌آمد... همسایهٔ دیوار به دیوار... 
پرسید: مسیرت کجاست؟ گفتم مزاحم... خودت رو لوس نکن... ماشینی که نزدیک شد جلوی پای ما ایستادگفت باهم می‌ریم عقب! خندیدم.. صندلی جلو پسری ۱۰ – ۱۲ ساله نشسته بودکه غریب نگاهم می‌کرد خیره.. در را بست و گفت: همسرم علی.. انگار همکار شماست! صورت آراسته و موهای جو گندمی‌اش را تنها می‌دیدم از آینه نگاهم که کرد شناختمش.. پارسال سرویس مدرسه و مردی که یک پا... 
پسرک برگشته بودو منیره را نگاه می‌کرد..: معرفی می‌کنم راستی پسرم امین.... سلام کردی به خاله؟ و سرش را بوسید.. پسرک نگاهم کرد و با صداهایی غریب و شبیه به جیغ و دستانی که دائم تکان می‌داد... 
توی مسیر همه خاطرات کودکی بود و من نگاهم خیره بود به برچسب معلولین روی شیشهٔ ماشین. 
می‌خندید مثل‌‌ همان روز‌ها... که متفاوت بود... پر از امید و شور.. 
زود‌تر پیاده شدم... انگار از کوه برگشته باشم.. پیاده رو را زیر سایهٔ نسیم اردیبهشتی قدم می‌زدم و منیره.. 
قد بلندی داشت و همیشه صبح‌ها صدای رادیو ورزش صبحگاهی با جیغ مادرش در می‌آمد. هنوز یکی دو تا از کتاب‌هایش را یادم می‌آمد. حالا تصویر پسرک و پای علی و... لبخند منیره! قوی و مهربان مثل‌‌ همان روز‌ها ی جنگ که از آرزوهای متفاوتش می‌گفت... از خدایی که جور دیگری دوستش داشت... صدای اذان پیچیده بود لای برگ‌های درختان پیاده رو... بوی خدا می‌آمد..





۱۳۹۰/۱۰/۱۷

ستاره

تلفن زنگ خورد:
-- شبكه ي 2 داره حسين رو نشون مي ده برنامه ي 13 ساله ها...
قطع مي كنم
تا كانال بياد دل تو دلم نيست...همون برنامه است پارسال ازپسرم ضبط كردند...هزار بار ديدمش " منجم كوچك"
پس چرا اينقدر مشتاقم؟
شمارش روزايي كه پيشم نيست رو ديگه از دست دادم...بغضي رو كه تو گلومه به زور قورت مي دم...لعنت به من كه  بايد مادري قوي باشم...دوباره پهلوم تير مي كشه جاي كتك هاي قديمي.. هر وقت عصبي ميشم...
حالا فقط صداشو مي شنوم:
-- به نظر من هر آدمي ستاره اي داره....
  ستاره ي من دوره...
تيتراژ برنامه كه بالا مياد نفسم بالا نمياد..يه ليوان آب هم  چاره نمي كنه..به ساعت نگاه مي كنم...نيم ساعت ديگه بايد سر امتحان شاهنامه باشم
رسيده ام به
 داستان زادن رودابه  فرزندش رستم را...

چنان شد كه رخشان ستاره شود                  جهان بر ستاره نظاره شود...

۱۳۹۰/۰۹/۲۴

خوشبخت



پنج شنبه عصر بود. بعد از کلاس حسابی خسته بودم زهره شاگرد هفت سال قبل برایم کارت آورده بود و اصرار کرده بود. باید در عروسی‌اش شرکت می‌کردم. از روی پیامک زهره آدرس تالار عروسی را مرور کردم از شهر کمی دور بود. اسم باشگاه را که به راننده دادم سری تکان داد و صدای ضبط را بلند کرد. تا رسیدن به باشگاه چشمان خسته‌ام را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم. از پله‌های باشگاه بالا رفتم گوشه‌ای لباسم را عوض کردم و داخل سالن شدم نگاهم پی آشنایی می‌گشت که خواهر زهره جلو آمد و خوش آمدی گفت و مرا به مادر عروس معرفی کرد. بوی عطر‌های جور واجور و قیافه‌های زیبای زنانه از کنارم می‌گذشت زهره بسیار زیبا شده بود. مرا که دید مشتاقانه پیشم آمد و مرا کنار خودش آن بالا نشاند. از خوشحالی‌اش لذت می‌بردم. از او اجازه گرفتم و کنار بقیه مهمان‌ها نشستم. کسی نیم رخ از کنارم رد شد، به نظرم آشنا آمد. نگاهش کردم طاهره شاگردم بود کلاس سوم.. همین دیروز کلاسشان بودم دختری درسخوان وقوی ولی ساکت بود دو سالی بود پدرش را از دست داده بود.. با مانتو و مقنعهٔ ساده‌ای مشغول کمک به پذیرایی بود. مادرش را صدا کرد و با اشاره میز را نشان داد که مادر بستنی و میوه بیاورد. هنوز مرا ندیده بود نمی‌دانستم چه کنم؟ مادرش دیس میوه را که روبرویم گذاشت نگاهش کردم مانتو فرم خدمتکارهای باشگاه را پوشیده بود بدون توجه داشت پوست میوه‌ها را در جعبه خالی می‌ریخت. طاهره بستنی به دست به میز که نزدیک شد نگاهش توی نگاهم گره خورد ایستاد. سرخ شده بود به مادرش خیره شد چه خوب که مادرش مرا نشناخته بود. بستنی را آرام تعارف کرد آهسته سلام کرد، دستانش می‌لرزید. دور‌تر که شد مرا به مادرش نشان داد وبه پشت پردهٔ کناری سالن پناه برد.. داغ شده بودم. زهره برای گرفتن عکس یادگاری با اشاره دعوتم می‌کرد اما پاهای لعنتی‌ام قفل کرده بود...

۱۳۹۰/۰۶/۲۸

م..ا..د..ر


زنگ زده بود به خاطر پولی که به او قرض داده بودم از من تشکر کند. در این هفته به همه جا سر زده بود. وام گرفته بود طلای کمی که داشت فروخته بود به یکی دو نفر رو زده بود به هر سختی بود پول را جور کرده بود. گفتم: راستی دخترت آمد؟
خندید و گفت: فردا می‌ریم می‌آریمش.
یک هفته بود از او خبری نداشتم تا دوباره زنگ زد و گفت بروم خانه‌اش. هنوز خیلی خوب نمی‌توانست فاطمه سادات را بغل کند دور وبر اتاق پر بود از اسباب بازی و کمد تازه‌ای که دیشب خریده بود پرسیدم: واقعا این‌ها لازم بود؟ سری تکان داد و آهی کشید: چی بگم از حرف مردم..
هنوز نگران وام و پول‌هایی بود که از.. در مورد بچه پرسیدم گفت: این يک هفته درست شیر خشک نخورده انگار بهش نمی‌سازه. شب‌ها بیداره. قرارشد برویم پیش یکی از دوستانم که به او شیر بدهد. خانهٔ دوستم نزدیک بود.کودک را ناشیانه زیر چادر رنگی‌اش گرفته بود. حالا نگاه دوستم مانده بود توی صورت دخترک نوزاد که زیر شیرش خوابش برده بودنگاه مهربانی که به آرزوی دختر داشتنش دامن زده بود.
مادر فاطمه سادات گفت: والا هفده سال بود که بچه دار نمی‌شدم ۵ ساله که توی نوبت بهزیستی منتظرم چند بار تانزدیکی طلاق رفته بودم. شوهرم سید بود می‌گفت بچه باید سید باشه از طرفی یه کارگر ساده بیشتر نبود و وضعمان هم تعریفی نداشت.
تا اینکه یکی از دوستانمان در شهری دور کارگرصاحب کارش را معرفی کرد برای معامله... من و پایان حس انتطار... اما نیش و کنایه‌ها رنگ تازه‌ای گرفته بود. خانوادهٔ شوهرم هنوز این طفل معصوم رو نپذیرفتند... پدر شوهرم هنوز نیومده ببینتش.. همسایه‌های فضول هم که‌‌ رهایم نمی‌کنند. برای آینده‌اش می‌ترسم که اگر بفهمد...
اما می‌دونی انگار دارم یه حس بزرگ رو تجربه می‌کنم همهٔ زندگی و دارایی‌ام رو دادم فدای یه لبخندش.
لبخندی که روی لب هر سه به وضوح می‌دیدم حکایت از امید داشت. امید به آینده‌ای روشن
نگاهم خیره مانده بود به عظمت «مادر» شدن..

۱۳۹۰/۰۵/۰۴

رهايي در قفس

پاکت میوه‌ها سنگین‌اند. می‌گذارمشان دم در. به سختی کلید را از ته کیفم در می‌آورم این پله‌های لعنتی هم که پایان ندارد. به قول خواهرم فاطمه: خونه‌ات بالای قلهٔ دماونده!
میوه‌ها را کف آشپزخانه‌‌ رها می‌کنم لباسم را در می‌آورم پسرم هنوز خواب است بعد از ۹ ماه دوری و خستگی چقدر لاغر شده است می‌گفت غذاهای زن پدرش خوب نیست. دیشب تا صبح رصد داشته...
از یخچال شیشهٔ آ ب را بر می‌دارم و تا ته سر می‌کشم.. امان از این گرمای جهنمی.
چشمانم را بسته‌ام و تکیه داده‌ام به پشتی، بر خلاف نظر مادرم چقدر من در این قفس خوشبختم!
پیام‌های این دو روز گوشی‌ام را پاک می‌کنم. تبدیل شده‌ام به زنی سنگی..


‹‹ همکار محترم؛ تماس گرفتم برای تبریک عید بر نداشتید. از پیشنهاد دوستی‌ام رنجیدید؟ ››
-خجالت نمی‌کشه، سن پدرم رو داره.
‹‹ نوشتم صیغهٔ شرعی ناراحت شدی؟ ››
-مر تیکه زن و بچه داره‌ها...
‹‹ شعر‌های زنانگی‌ات مرا به رویاهای شبانه‌ام می‌برد... تو بزرگی... ››
.....
‹‹ کی کتاب را بیاورم برای ویرایش؟ شاید هم راضی شدی به دیدار .... ››
حتما شمارم رو از... گرفته
‹‹ یه کامنت خیلی خصوصی گذاشتم تو وبلاگت... حتما بخونش ››
.....
قرص‌های خواب چاره‌ام نمی‌شود. کابوس سال‌ها اسارت قانونی جسمی و..
حالا رهایی درقفس


باید این آتل‌ها را از پا و کمرم باز کنم...

۱۳۹۰/۰۴/۲۵

کفن سفید

تقریبا در اتاق پرو خیاطی کارم تمام شده بود. دستیار خانم خیاطی در حالی که سوزن ته گرد را روی لباسم ثابت می‌کرد گفت: ۱۰ روز دیگه حاضر می‌شه ایشالاه...
 سرم را تکان دادم و تشکر کردم لباس پوشیدم و در حالی که زیپ چادر ملی‌ام را بالا می‌کشیدم از اتاق پرو خارج شدم. روی یکی از صندلی‌ها «نرگس» را دیدم ۳ سال پیش همسایه‌ام بود. سلام وعلیک گرمی کرد. زن سر زبون دار و خوش بر و رویی بود گفت: صبر کن با هم بریم...
 لباسش رو گرفت و بقیهٔ پولش رو توی کیفش انداخت. از خیاطی که بیرون اومدیم باید تا سر خیابون پیاده می‌رفتیم. پرسیدم: هنوز توی همون محلی؟ گفت: نه من هر سالی یه جا زندگی می‌کنم آخه مردم خیلی کار به کارم دارن. گفتم: لباس نو مبارک باشه.
-چند روز دیگه عقد خواهرآخریمه اینم لباس نامزدیشه ایشالاه خوشبخت بشه نه مثه من... شاید هم واسه مراسم خودمم بخوام بپوشمش. با تعجب نگاهش کردم. گفت: ۵ سال پیش از شوهر اولم طلاق گرفتم. اون موقع دخترم «سمیه» ۸ سالش بود. مرد بد دهن و رفیق بازی بود. سال بعد صیغهٔ شرعی یه بازاری شدم که زن و چند تا بچه داشت.. ۶ماه طول کشید. حوصلهٔ حرف مردم رو نداشتم. دخترم رو گذاشتم پیش مادر پیرم با مهریه‌ای که از پیرمرد گرفته بودم اون خونه که باهم همسایه بودیم رو اجاره کردم.. یادته که؟ رویش را برگرداند.. بعد «عباس آقا» همون که چند بار دیدیش! عقد موقتش بودم. هنوز ازدواج نکرده بود. پسر خوبی بود. ۴۵ سالش بود و دست و دلباز. 

دست بلند کردم. تاکسی در بست گرفتم نمی‌دانم از خستگی بود یا از حرف‌هایش کرختی عصبی گرفتم نمی‌توانستم دیگر راه بروم. 

ادامه داد: پارسال ازش بچه دار شدم بهش که گفتم قبول نکرد عقد دائمم کنه. حتی حاضر نشد واسش شناسنامه بگیره. خب یه جورایی هم حق داشت. گفت دیگه نمی‌خواد ادامه بده. یه نفر رو پیدا کرد بچه رو بهش داد انگار اونو گذاشته بودند در یه مسجد. مدت صیغه‌ام عید سر میاد دخترم دیگه ۱۳ سالش شده خیلی چیزا رو می‌فهمه انگاری اون هفته وقتی با پدرش رفته بوده رستوران، در مورد من و زندگیم واسه پدرش گفته. دیروز همسایهٔ مادرم اومده بود می‌گفت: شوهرم خواسته رجوع کنه. گفته باید سایهٔ هر دومون رو سرش باشه راستش می‌ترسم.خسته شدم از این در به دری. 
چیزی برای گفتن نداشتم. نگاهم روی لباس سفید توی دستش خیره ما نده بود معادلات ذهنی‌ام به هم ریخته بود. واژه‌ها توی مغزم رژه می‌رفتند.عروس... لباس سفید... مادر... قسمت... کفن سفید..

۱۳۹۰/۰۴/۲۱

طعم تلخ

از پله برقی به سرعت پایین آمدم، باید به قطار زیر زمینی (مترو) زود‌تر می‌رسیدم. درست قبل از حرکت به واگن خواهران رسیدم. شلوغ بود اما توانستم کنار یکی از میله‌ها جای خالی پیدا کنم وبایستم
- ایستگاه شوش
خسته بودم کاش یکی از صندلی‌ها خالی شود. ایستگاه بعد چند تا خانم وارد شدند. قطار که حرکت کرد مثل همیشه صدا‌هایشان به گوش رسید: 
-خانم‌ها، گن‌های جدید، جوراب، دستمال سفره.. 
-لواشک دارم لواشک‌ها ی خوشمزه بهداشتی برای پذیرایی، حاجی بادومی دارم سوغات کاشان
- انگشترهای تیتا نیوم دارم، امتحان کنید
چیزی نمی‌خواستم اما نگاهم روی تک تک زنان می‌چرخید دنبال زنی می‌گشتم که حاجی بادومی می‌فروخت. آن طرف‌تر مشغول گذاشتن پول توی کیفش بود صدایش کردم. ته لهجهٔ کاشانی‌اش را خوب می‌فهمیدم. پرسیدم: 
اهل کاشانی؟ لبخندی زد وسری تکان داد. 
ایستگاه دروازه دولت را رد کرده بود. باید ایستگاه قبل پیاده می‌شدم اما انگار دلم می‌خواست با زن همشهری‌ام همراه باشم. 
صندلی خالی کناری را نشانش دادم گفتم من هم کاشانی‌ام. پرسیدم: 
-چرا اینجا؟؟.. چرا اینجوری؟؟ 
گفت: چهار سال پیش از شوهر معتادم جدا شدم با یه دختر ۱۳ ساله. اومدم اینجا خونهٔ خالهٔ پیرم تا ۳ سال پیش واسه در آوردن خرجی خونه‌های مردم کار می‌کردم حالا ۱ ساله که خاله‌ام مرده. مترو جای خوبیه واسه کار کردن. کم و بیش خرجمون در می‌آد. 
چادرش روی سرش درست کرد. پلاستیک مشکی رو روی پاش جا به جا کرد. گفتم: نمی‌شه همون کاشون بمونی؟ 
گفت توی کاشون یه زن مطلقه نمی‌تونه بدون حرف مردم زندگی کنه یا باید شوهر کنه یا... خب شهر کوچیکه.. 
اینجا کسی کار به کارت نداره کسی تو رو نمی‌شناسه بعد نگاهم کرد و خندید گفت: مگه یه همشهری مثل تو! 
-ایستگاه دروازه دولت
حاجی بادومی‌های تازه توی دهنم طعم تلخی می‌داد..

۱۳۹۰/۰۴/۱۹

نارانان

گرداننده می‌گه: حالا ضمن خوش آمد گویی به تازه واردین از آنان می‌خواهم خودشان را معرفی و اگر صحبتی دارند بگویند. 
دستش رو بالا گرفت: رویا هستم. خوش حالم که دوباره نارانان رو پیدا کردم. شوهرم معتاده. عشق به اون 
باعث شد من هم معتاد بشم (بغض توی گلوش گیر کرده) 
حال روحیم اصلا خوب نیست. بیمارم حاضر نیست‌تر ک کنه دیروز که خونه نبودم اومده همهٔ پس اندازم رو برداشته رفته 
بیرون. یه روز ی عشق باعث شد عقلم رو کنار بگذارم واونو با اینکه می‌دونستم بیماره، انتخاب کنم اما حالا خودم هم مثل
 اون... دعا کنید با این عشق بتونم اونو نجات بدم به کمک راهنمام اونو به مرکز برادران۲ معرفی کردم برام دعا کنید.. براش 
دعا کنید... اشک تو چشماش حلقه زده... 
دلم می‌خواست با هاش مشارکت۳ کنم اما منومی شناخت.. خواستم گمنامیش محفوظ بمونه. فقط نگاهش می‌کردم
همه ایستاده‌ایم.. دست‌های همدیگر رو گرفته‌ایم. دستش توی دستمه، چشم هاشو بسته وبا تمام وجودش دعای آرامش رو همراه با ما زمزمه می‌کنه: 
 «خدایا، به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آن چرا که نمی‌توانم تغییر دهم، و شهامتی بده تا تغییر دهم آن چرا که می‌توانم، و 
بینشی ده که تفاوت این دو را بدانم» 
در آغوشش که می‌گیرم چشماش برق امید می‌زنه.... 

۱-انجمنی برای خانواده‌های معتادان
۲-NA: «انجمن معتادان گمنام» که با کمک خدا پس از ترک اعتیاد زندگی جدیدی را آغاز می‌نمایند
۳-بیان احساس یا نظر در جمع دوستان انجمن با شرط گمنامی

۱۳۸۹/۰۹/۱۴

زندگی در حباب

مدیر می‌گفت: فایده ندارد. بایددوباره مادرش بیاید.. نه! بهتر است پدرش پاسخگو باشد. ترجیح می‌دادم با مادرش صحبت کنم. بلاخره او هم زن بود. حال دخترش را بهتر می‌فهمید. گرچه توی محل از او خوب صحبت نمی‌کردند شایعات زیادی بود که از نظر اخلاقی........ یکبار هم سارا در نامه‌ای که برایم اوایل سال نوشته بودبه چیزهایی اشاره کرده بود. گوشی همراهی که آوردنش ممنوع بود، از عکسهای مستهجن وزشت پر بود. گفت: گوشی مال دوست پدرم است! درس‌هایش اصلا تعریف نداشت. زنگ خورده بودوهمه رفته بودند و او آرام در گوشهٔ حیاط گریه می‌کرد. مادرش رسید. نمی‌دانستم باید برایش تعریف کنم یا گوشی را باید نشانش بدهم؟ با خودم می‌گفتم یعنی سارا این عکس وفیلم‌ها را دیده؟!... نکند او هم...؟ 
 تردید ریشهٔ جانم را می‌خورد. گوشی را نشان مادرش دادم وبرایش توضیح دادم.. آرام اشک می‌ریخت همهٔ عکس‌ها را طاقت نیاورد ببیند. خواست تنها برایم حرف بزند. گوشهٔ یکی از کلاس‌ها روی نیمکت نشست. 
می‌خواستم از نگرانی‌هایم برای دخترش سارا بگویم که عینک دودی بزرگش را برداشت پای چشمش کبود بود. 
از ارتباطش با دخترش پرسیدم: چقدر سارا را می‌شناسید؟ چقدر از دوستی‌هایش خبر دارید؟ می‌دانید این عکس‌ها از کجا آمده؟ چرا به دخترتان بیشتر توجه ندارید؟! چند لحظه چیزی نگفت... نگاهش می‌کردم
سکوت را شکست: وقتی گرسنه‌ات باشه، وقتی مجبور باشی واسه در آوردن پول مواد کوفتی شوهرت وخرج دوتا بچه‌ات، شوهرت مجبورت کنه هرشب با یه............ واگه قبول نکنی وقت کتک خوردن، مرگ رو جلوچشات بیاره، وقتی از ترس فروختن «دخترت» مجبور باشی به هر کاری تن بدی... دیگه به هیچی فکر نمی‌کنی حتی به دخترت! 
من آرام گریه می‌کردم. از توی پنجره نگاهم به حدیثی که روی دیوار حیاط نوشته بود افتاد: «فقرازهردر که وارد شود، ایمان از در دیگر خارج می‌شود» 
وحالا: 
گاهی تنیده شدن فقر مالی در فقر فرهنگی خانواده، پایه‌های زندگی بر حبابی را می‌سازد که امیدی به شکل گرفتنش نیست.

۱۳۸۹/۰۸/۰۴

شاهزاده ی رویاها

وارد دفتر شد... دفتر نمره رو گذاشت روی میز وخسته کنارم نشست. گفتم: خسته نباشید. آروم گفت ممنون. در حالی که چایی رو از توی سینی بر می‌داشت جزوه‌هایی رو از توی کیفش در آورد وشروع کرد به خوندن. پرسیدم: فوق؟ ترم چندی؟ سرشو به علامت تایید تکون داد. گفت ترم آخر. گفتم: وقت خوندن داری؟ نگاهم کرد: راستش نه! ۶ روز هفته‌ام پره. عصر‌ها هم آموزشگاه زبان، کلاس دارم. 
پرسیدم پس شوهر وبچه تون کی شما رو می‌بینند؟ خندید: بهم می‌آد ازدواج کرده باشم؟ 
 نگاهش کردم صورت زیبا اما شکسته‌ای داشت شیک پوش بود ومرتب. با تعجب پرسیدم یعنی؟! گفت: آره خب اون موقع‌ها که جوان بودیم تب دانشگاه داشتیم ومنتظر مرد خوبی که شاهزادهٔ رویاهامون بود. توی دانشگاه هم اگه کسی به خواستگاری می‌اومد یه عیبی یه اشکالی... خب پدر ومادر خدا بیامرزم می‌گفتند شوهر برای دخترای درس خونده کم نیست. بعدش هم که سن مون بالا‌تر رفت انتخابمون سخت‌تر شد. هر کسی رو نمی‌تونیم بپذیریم. ۱۴ سال سابقه خسته‌ام کرده دلم آرامش می‌خواد... یه شونه برای تکیه کردن.. اما مردهای این دوره زمونه قابل اعتماد نیستند.. راستش نمی‌دونم تا کجای راه رو درست رفتم اما... 
پرسید: شما چی؟ گفتم یه پسر ۱۵ ساله دارم گفت خدا کنه یه روز عصای دستت بشه. نگاهش هنوز خسته ونمناک بود زنگ را زده بودند.. چاییش یخ کرده بود.......

۱۳۸۹/۰۸/۰۲

عروسی دعوتتون می کنم..

سوم راهنمایی بود. روز به روز درس‌هایش ضعیف‌تر می‌شد در طول درس کاملا حواسش پرت بود. رویا دختر زیبا وباهوشی بود اما تغییر ناگهانی اوضاع مالی‌اش که در لباس پوشیدن وتعریف‌هایی که برای بچه‌ها می‌کرد مشخص بود، بد جور رویش تاثیر گذاشته بود
امتحان مستمر ش را خیلی بد داده بود اما خیلی برایش مهم نبود زمزمهٔ آمدن خواستگار و حرف‌هایی بین بچه‌ها پیچیده بود
زنگ تفریح بود. صدایش کردم ورقهٔ امتحانی‌اش را نشانش دادم نگاهم کرد.. انگار رنگ نا‌امیدی در چشم‌هایش پاشیده بودند
برایم تعریف کرد: 
پدر ومادرم چند سال است که از هم جدا شده‌اند پدرم معتاد بود. مادرم را می‌زد تا پارسال هم همراه با مادرم کنار مادربزرگم زندگی می‌کردم تا اینکه مادر بزرگ فوت کرد. چند وقت بعد مادرم با پیر مردی که پول دار بود ازدواج کرد. پدرم را هم به جرم حمل مواد دستگیر کردند والان توی زندان است از مادرم شنیده‌ام بزودی حکم اعدامش اجرا می‌شود
شوهر ِ مادرم پسری دارد که از من ۳ سال بزرگ‌تر است چشمان نا‌پاکی دارد.. یکی دوبار که اجبارا با او در خانه تنها بودم....!!. (گریه‌اش گرفت).. به خدا خانم من زورم به اون نمی‌رسه... هر کاری بخواد باید.. به مادرم گفتم، گفت من چاره‌ای ندارم باید بمونم اما تو باید بری پیش داییت. چند وقته با دایی وزن داییم زندگی می‌کنم البته پیرمرد خیلی بهم می‌رسه اما... 
می‌دونید زن داییم به بودنم اونجا اصلا راضی نیست دائم غر می‌زنه... 
تازگی‌ها پدر یکی از دوستان داییم به خواستگاریم آمده.. وضعش خوبه.. مادرم می‌گوید بهتر است با او ازدواج کنم.. اما او سن پدرم است... چاره‌ای نیست باید قبول کنم وگرنه باید به خانهٔ نا‌پدریم واون پسرش برگردم درس خیلی به دردم نمی‌خوره وقتی... ادامه نداد گفتم اما توحیف... با چشم‌های خیس خندید وگفت: عروسی دعوتتون می‌کنم..

۱۳۸۹/۰۸/۰۱

نگهبان

دست‌هایش را روی صورتش گرفته بود و گریه می‌کرد. بریده بریده حرف می‌زد: 
 «خانم! به خدا ما هنوزاون موقع از چیزی سر در نمی‌آوردیم. آخه یه دختر دوم راهنمایی چی می‌فهمه عشق چیه؟! تازه دو سه روز بود با هاش تلفنی آشنا شده بودم. گفت می‌خواد ببینه منو... گفت دیگه طاقت نداره دوریمو...! گفتم بیاد در خونه.. بابام تا آخر شب کارخونه بود نا‌مادریم هم رفته بود برای زایمان دخترش تهران. علی داداشم هم که سربازی بود. خاله هم ناهار رو که برام می‌آورد
 می‌رفت خونه پیش سه تا بچهٔ شیطونش. 
اومد تو حیاط... حرفای قشنگی زد.. خواست منو ببوسه! گذاشتم... دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو بسته بودم تا نبینم که جای هوس رو با عشق اشتباه گرفتم... بعد سه ماه، اون هفته ازش خواستم بیاد خواستگاریم.. عصبانی شد گفت دست از سرم بردار ازت خسته شدم.. وگر نه به همه می‌گم که.... عکساتو چاپ می‌کنم می‌فرستم برا بابا وداداشت... 
تا حالا دوبار خودکشی کردم اما فایده نداشته...» 
فقط نگاهش کردم.. آرومش کردم قول دادم نوبت دکتر زنان بگیرم براش.. دکتر گفت: خدا رو شکرمشکلی پیش نیومده اما باید خیلی مراقب باشه... 
دو سالی بود ازش خبری نداشتم دوستان همکلاسی‌اش می‌گفتند لیلا دیگه دختر خوبی نیست. تعداد دوست هاش دیگه زیاد شدند.. 
دیروز بهم زنگ زده بود صداش می‌لرزید، می‌گفت حالت تهوع داره مثل دختر نامادریش وقتی معلوم شد بارداره... 
قطع کرد، بغض داشت خفه‌ام می‌کرد.... 
و حالا... 
دوران نوجوانی و بلوغ احساسی، قدرت انتخاب درست را از انسان سلب می‌کند. خصوصا اگر این باغ نگهبان زیرکی نداشته باشد یادمان باشد فرزندانمان تنها به «نان» نیاز ندارند...

۱۳۸۹/۰۷/۰۳

دیوارهای نامرئی


در را که باز کرد با آرایشی که تا به حال در چهره وقیافهٔ او ندیده بودم بر آستانهٔ در حاضر شد. لباس بیرون پوشیده بود. 
گفتم: ولی تو گفتی دخترم امتحان داره بیا کمکش کن که خب من هم اومدم! 
چادرش را جلو کشید وخندید: وقتی برگرشتیم یادش بده. فعلا باید بامن بیایی بریم خرید، در ضمن باید یه نفر رو هم ببینم. 
راه افتادیم. در حالیکه حس گنگی را در خود جابجا می‌کردم، شانه به شانه‌اش حرکت می‌کردم. همهٔ راه را با تلفن همراهش ور می‌رفت. 
در آن ساعت روز پاساژخلوت بود وهنوز هوا گرم. به تند ی پیچید داخل مغازهٔ پارچه فروشی. فروشنده مرد جاافتاده‌ای بود. امادر برخورد و احوالپرسی لبخند مریم به قهقه تبدیل شد. با لمس و تماشای پارچه‌ها خودم را مشغول کردم. مضطرب بودم. صدای پچ پچ و خنده‌ها ی‌گاه به گاه‌شان قطع نمی‌شد. 
صداش کردم: مریم! بریم...؟ 
شاخه گلی که گرفته بود گذاشت تو کیفش و حالا داشت قرار ساعت ۴ فردا را می‌گذاشت که زدم بیرون. با تعجب پرسیدم: اگه امیر بفهمه چی؟؟ 
تنفر لبخندش را محو کرد، با عصبانیت و بغض گفت: باید نشونش بدم که منم مثل اون می‌تونم... ! فکرش رو بکن! به من می‌گه دیگه واسم تکراری شدی...! خرج خونه و بچه‌ات رو می‌دم اما بذار من لذتم رو ببرم.. مرد پست عاشق یه زن عوضی‌تر از خودش شده... از مشتری هاشه! 
به درک...! بهش نشون می‌دم.... امیر خان بچرخ تا بچرخیم..... 
.......................................................................................... 
و حالا... 
با خودم می‌گویم حق با کیست؟ غرور زن یا تنوع طلبی مرد؟! 
گاهی شکستن لایه‌های نامرئی و نازک درون زن، دیوارهای خانه را متزلزل می‌کند. عدم درک نیاز‌ها، نیاز داشتن یک تکیه‌گاه محکم، نیاز به عشق، خانه را به بستری برای انواع نا‌بسامانی تبدیل می‌کند. زندگی به جهنمی تبدیل می‌شود که حاصلش همه را می‌سوزاند. 
در این میانه مقصر کیست؟ جامعه به کدام سو می‌رود؟ و هزاران سوال بی‌پاسخ دیگر...

۱۳۸۹/۰۶/۰۷

تضاد زیبا


جادهٔ خاکی را چون گذشته‌ای رازناک با پای پیاده پشت سر می‌گذارم. بهار است. همهمهٔ برگ هاست و ابهام پرشکوه ابر‌ها. از کنار باغهای گردو می‌گذرم. نمی‌توانم زیبایی زندگی را انکار کنم. پهنهٔ دشت با وسعت آسمان دست به دست هم داده‌اند تا به یاد بیاورند بزرگی خدا را. در یک حسّ غنی غوطه ورم. به زیبایی دیگری نزدیک می‌شوم. در پایگاه بسیجی که حالا شده است کلاس درس، زنانی به انتظارم نشسته‌اند که برای خواندن و نوشتن در تب و تابند. عطر گل محمدی در کلاس پیچیده است. جز گچ و تخته سیاه چیز دیگری در آنجا شکل کلاس به خود ندارد. لباسهای ساده و صمیمی روستایی. چهره‌هایی که بوی آفتاب دارند و انگشتانی تیره که از خار گل، گلزخم دیگری را بر خود نشانده است! 
به وجد می‌آیم. همه با نگاههایی مشتاق در انتظارند. نگاه‌هایی که با آب و روشنایی نسبتی دیرینه دارند و پهنای کلام را می‌فهمند.: 
خانم ببینید درست نوشته‌ام؟ 
امروز بعد از گل چینی تمام کلمات درس را خوانده‌ام. 
خانم از من بپرسید! 
از لب پنجره که با سطح کوچه خیلی تفاوت ارتفاع ندارد، دختر نوجوانی، نوزاد کوچک یک ساله‌ای را به دستش می‌سپرد و نوزاد تشنه و گرسنه. لبخندش و نگاه پرعصمتش به صورت نوزاد دیدنیست. نزدیک به پایان ساعت کلاس هستیم. 
انگار کسی از پشت پنجرهٔ به او اشاره می‌کند. دست بلند می‌کند. و سرآسیمه چون پروانه‌ای هراسان خارج می‌شود. خانم‌ها تعجّبم را بی‌پاسخ نمی‌گذارند: او تنها نگهدار پدر پیر و برادر بیماریست که به بیماری تشنج گرفتار است.. حتما دوباره برادرش... 
واما بگذریم: 
زن، این «تضاد زیبا» تنها می‌تواند محصول کار خدا و آفریدهٔ او باشد!. انسان از بدو تو لّد و از‌‌‌ همان لحظهٔ نخستین آفرینش باید با مشکلاتی کنار بیاید که در لحظهٔ قبل با آن سروکاری نداشته است و مواجهه با آن مشکل، او را دانا‌تر و سخت‌تر می‌کند. گویی هر چه مشکل بزرگ‌تر، عمق دانایی و توانایی بیشتر. و آنگاه که چند مشکل همزمان، انسان را احاطه می‌کند، محکی می‌شود برای رقم زدن عیار این انسان. و «زن» تنها موجودی است که به خاطر لایه‌های درونی پیچیده‌ای که دارد، توانایی‌های فوق العاده‌ای نیزدر مواجهه با مشکلات دارد. همزمان می‌تواند به چندین مساله بیاندیشد. آن‌ها را بررسی وسبک سنگین کند و برای هر کدام راه حلی انتخاب و آن‌ها را مدیریت کند. روح لطیف و شکنندهٔ زن در مقابل توانایی فوق العادهٔ او در تحمل و حتی سازماندهی و حل مشکلات‌‌‌ همان تضاد زیبایی است که تعجب انسان‌ها را بر می‌انگیزد. 
 فکر می‌کنم گاهی باید به دامن این تضاد زیبا، این کوه سخت، زن سجده برد.

۱۳۸۹/۰۵/۰۷

ترجمه غلط

احساس برتری جویانه همیشه در میان مردان وزنان در همهٔ دوره‌های بشریت به نوعی خود را نشان داده است.
مرد سالاری جوامع وتبعیض نسبت به زنان همیشه یکی از معضلات جامعه‌ها بوده وهست. واز طرفی نیز فیمینیست گرایی وقائل بر برتری زنان بر مردان ویا حتی برابری زن ومرد بحث محافل بشری است. 
بی‌شک تفاوت خلقت این دو آفریده ودوری آن‌ها از یکدیگر باعث اختلاف دید وبرداشت شده است. 
اما بگذریم: 
سالهاست به دلیل شغلم با دقت به رفتار‌ها وگفتار‌های زنان نگاه می‌کنم وآنان را بررسی می‌نمایم وتن‌ها چیزی که حاصل این نگاه وبر داشت هاست این است که زنان ومردان به دو زبان کاملا متفاوت وبیگانه از هم، با یکدیگر صحبت می‌کنند وترجمهٔ هرکدام از گفتهٔ دیگری، با حقیقت متفاوت است. 
مرد از کلماتی استفاده می‌کند و زن آن را به چیز‌هایی دیگر ترجمه می‌کند، 
آنرا برای خود تشریح وبر اساس آن به قضاوت می‌نشیند واین در مورد مردان هم صدق می‌کند. 
هردو با زبان مهر ورزی و عشق بیگانه‌اند واین بیگانگی آن‌ها را به دوری وروزمرگی دچار می‌سازد. 
تصور کنید: 
زن دلش برای مرد تنگ شده ونا گهان دلش برای سلامتی او در بیرون از خانه شور می‌زند، شمارهٔ همراهش را می‌گیرد. اولین کلمه‌ای که بعد از سلام (احتمالی...!) می‌پرسد: 
-کجایی؟ 
منظورش این است: عزیزم، دلم برایت تنگ شده دوست دارم الان کنارم باشی
اما ترجمهٔ مرد: همیشه به تو شک دارم.. باید بدانم کجایی؟ مبادا حواست جای دیگری رفته؟ نکند زیر سرت....؟ 
حالا مرد موضع می‌گیرد، پاسخ او را ببینید: 
-فکر می‌کنی کجام؟... دنبال یه لقمه نون... بیرون.. دست بردار از این شک و... 
و زن که از این ابراز عشق ناکام مانده خودش را به اصطلاح از «تنگ وتا» نمی‌اندازد، حدیث عشق تبدیل می‌شود به یک گفتگوی روزمره ولیست خرید وشاید هم مشاجره..! 
کاش مردان می‌دانستند که زنان لایه‌های درونی بسیار پیچیده‌ای دارند و برای باز کردن قفل هر کدام از لایه‌ها باید از کلید آن استفاده کرد... 
برای داشتن روح وجسم زنان، برای چشیدن یک زندگانی عاشقانه باید حاکم قلب زنان شد. باید زبان آن‌ها را آموخت. 
زنان دریای محبت وعشقند اما مردان آن‌ها، هم به قدر تشنگی هم نمی‌چشند.

نوشتار نخست

به نام دوست
این وبلاگ دریچه ایست از نگاه یک «زن» به «زنان» 
مشکلات، توانایی‌ها، محدودیت‌ها، علایق،...... 
امیدوارم مورد استفاده قرار گیرد.